شمارهٔ ۴۲۸
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چنانم بزم عشرت بی لبش دلگیر می آید
که موج باده در چشمم دم شمشیر می آید
ندانم بر زبان حرف که دارد کلک تقریرم
ولی دانم که بوی خون ازین تقریر می آید
به جرم از طاعتم امیدواری بیشتر باشد
که از سعی آنچه ناید از تو ای تقصیر می آید
به این تلخی به امید تو عمر جاودان خواهم
که می گوید که هرگز عاشق از جان سیر می آید
زرنگ ناله آثار سرایت می توان دانست
تو زودآ ای نفس بر لب که قاصد دیر می آید
چه شد امروز اگر غیر از گریبان نیست در دستم
که فردا دست جیب آموز دامنگیر می آید
چو احوال دل دیوانه در تحریر می آرم
صریر خامه ام چون نالة زنجیر می آید
جوانی کرده ضایع کی به پیری می رسد جایی
که بی ایوار کمتر کاری از شبگیر می آید
به خون خوردن بدل شد میل شیر آن طفل را لیکن
هنوزش از لب خونخواره بوی شیر می آید
چنانم روز روشن بی رخ او دشمن جان شد
که می پندارم از روزن به چشمم تیر می آید
به فتراک نگاهش موج خون همنشینان بین
به مهمان رفته پنداری که از نخجیر می آید
توان با بی نیازی پوست از گردون بر آوردن
در آن بیشه که این آهوست کمتر شیر می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş