شمارهٔ ۴۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
کم گیر بهر حادثه عقل کفیل را
بستن به مشت خس نتوان رود نیل را
چشم امید داشتن از اهل روزگار
باشد طبیب درد نمودن علیل را
بال مگس ندارم و بر خویش بسته ام
کاری که کردنی ست پر جبرییل را
کس نیست در مقام فنا جز بقای دوست
ورنه چرا نسوختی آتش خلیل را
تا شاهراه گمشدن آمد به پیش من
در ره چو نقش پای فکندم دلیل را
خلق نکو ملازم روی نکو بود
غیر از جمیل زشت نماید جمیل را
رنگی ست اینکه تا به قیامت نمی رود
دامن به دست خون ندهد کس قتیل را
پیش از اقامت اهل تجرد درین مقام
آماده گشته اند ندای رحیل را
دیدار دوست اجر شهادت نوشته اند
معنی همین بس است ثواب جزیل را
غیر از سواد خوانی دل ها ستم بود
در شرع اهل تجربه چشم کحیل را
تا جرعه ای زخون دلم در سبو بود
بر زاهدان سبیل کنم سلسبیل را
قیمت کمست جنس نکو را چه شد حکیم
کز پی دیت گذاشته خون سبیل را
قدر سخن اگر نشناسد کسی چه غم
قیمت بس است جوهر ذاتی اصیل را
گوهر قلیل و مهره کثیرست گوش دار
تا کمتر از کثیر ندانی قلیل را
غم برکنار و صحبت حالست در میان
فیاض هان خبر نکنی قال و قیل را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş