شمارهٔ ۴۵۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
سایه ای ساقی به جرم توبه از ما وامگیر
تکیه بر لطف تو دارم جرم ما بر ما مگیر
انتقام توبه محتاج شفاعت کردن است
تا به پای خم نمی افتیم دست ما مگیر
از جنون بی بهره ای بر گرد هامون پر مگرد
پی به اصلی تا نباشد خانه در صحرا مگیر
قدر ناموس خود و عرض شریعت می برد
محتسب گو دست ما در گردن مینا مگیر
تر دماغی نیست با بوی گل داغ جنون
این گلاب هوش پرور از گل سودا مگیر
موج طوفان بلا راهی به ساحل می برد
گو خطر بر کشتی ما ره درین دریا مگیر
خویش را نادان گرفتن مایة آسودگی ست
گر زنادانان نباشی خویش را دانا مگیر
دوستان با هم نشینند و غیار از جا شوند
گر تو این فرصت نداری در دل ما جا مگیر
لذت دنیا همین فیاض امیدش خوش است
از فلک کام دل خود می طلب اما مگیر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş