شمارهٔ ۵۲۳
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
درین دریای بی بن چون حبابم
نفس تا می کشم از دل خرابم
ندارد چرخ با این شور چشمی
نمک چندان که ریزد بر کبابم
به یاد دوست روح آید به پرواز
دگر در خم نمی گنجدت شرابم
تو دیر از جا درآ من زود خجلت
تو تا آتش برافروزی من آبم
چو مالامال حسن آیم از آن کوی
به دیده در نیاید آفتابم
ز ذوق دیدن رویش به محشر
شب مردن نخواهد برد خوابم
جزای مهربانی ها مرا بس
که آرد انتقامش در حسابم
نیندیشم ز دوزخ یک سر موی
به هجران گر نفرمایی عذابم
تب بی تابیم را این دوا بس
که گیرد غمزه نبض اضطرابم
به فکر آن دهان در تنگنایم
ز تاب آن کمر در پیچ و تابم
چنان فیاض محرومم ز گلزار
که بوی گل نیاید از گلابم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş