شمارهٔ ۵۲۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چنان در کوی او افتادگی را کار می بستم
که عهد دوستی با سایة دیوار می بستم
بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشک
ز لخت دل متاع برگ گل دربار می بستم
خوشا عهدی که آن بد خو به قصد امتحان من
گره از زلف وا می کرد و من در کار می بستم
کنون از نیش موری رنجه ام کو آنکه هر ساعت
به افسون سر زلفش زبان مار می بستم
به کفر زلف او ایمان نمی آوردم از اول
اگر پند پریشان خاطران را کار می بستم
مکن عیبم که دل در سبحه بستم کار تقدیرست
اگر در دست من می بود من زنار می بستم
خوشا فیاض آن عهدی که از بیم صبا هر دم
در آن کو خویش را چون کاه بر دیوار می بستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş