شمارهٔ ۵۳۳
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
به آن بیگانه امشب یک دو حرف آشنا گفتم
غرض را بی غرض کردم سخن بی مدعا گفتم
نگاهش را به طرز همزبانی آشنا دیدم
گهی منع از جفا کردم گهی حرف وفا گفتم
رخش نازک دلش نازک حیا از هر دو نازکتر
سخن پیچیده در صد پرده از رنگ حیا گفتم
ز نام بوسه بیم رنجه گشتن بود آن پا را
ولی پیغام اشک آهسته با رنگ حنا گفتم
نگاهش کرد اقراری که صد جان پیشکش بایست
خجل گشتم که نادانسته حرف خونبها گفتم
نمی دانم چه ها گفتم ولیکن این قدر دانم
که با من هر چه آن ابروی جادو گفت واگفتم
لبت را غنچة فردوس گفتی حرف بیجا بود
تبسم را بهشت جاودان گفتم بجا گفتم
به من از گوشة ابرو چه ها کردی چه ها گفتی
من از نظاره حسرت چه ها کردم چه ها گفتم
به او فیاض گفتم هر چه دل می خواست در مستی
تو اکنون عذرخواهی کن که من اینک دعا گفتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş