شمارهٔ ۵۳۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
لبی پرشکوه از یاران بی مهر و وفا دارم
دلی صد پاره از زخم زبان آشنا دارم
به حال چون منی کافر به کافر رحم می آرد
چه دارید ای مسلمانان به من من هم خدا دارم
گرو با چاره می بازم به درد خویش می سازم
ازین بی غم طبیبان تا به کی چشم دوا دارم
کشیده دامن از دستم پریده تیر از شستم
به چندین ناامیدی ها هنوز امیدها دارم
به گام عمر کوته چون توان طی کرد حیرانم
ره دور و درازی را که من در زیر پا دارم
غم ساحل درین دریا چو موجم مضطرب دارد
دل جمعی همین از اضطراب ناخدا دارم
که عرض حال من پیش تویی پروا تواند کرد
نه اشک درد دل پرداز نه آه رسا دارم
به اقبال شهادت چون امید من نیفزاید
که شمشیر تو بر سر سایة بال هما دارم
به دیداری که می بینم تسلی چون کنم دل را
که دل ذوق تماشایت جدا و من جدا دارم
اگر بیگانه ام زین آشنایان نیست جرم از من
که تعلیم رمیدن زان نگاه آشنا دارم
نمی دانم که در برمت چها گفتم چها کردم
ازین کردن و زین گفتن چها بردم چها دارم
زهر بادی غباز خاطر من چون نیفزاید
که در بازار بی چشمان دکان توتیا دارم
زبان تا بسته ام با کایناتم همزبانی هاست
تو هم گر گوش بر بندی به گوشت حرف ها دارم
دماغ درد دل نشنیدنی زان غمزه می خواهم
که از وی درد دل ها دارم و آنگه بجا دارم
مکن فیاض پر طعنم شدم گر کشتة مهرش
که بر دامان قاتل مشت خونی خونبها دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş