شمارهٔ ۵۳۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مرغ روانم می پرد تا در هوای کیست این
سیلاب اشکم می رود تا در وفای کیست این
ماییم و شب ها تا سحر در زیر پهلو خاک در
خشتی که دارم زیر سر از خاک پای کیست این
گویند اگر آن رشک مه آید کجا سازیش جا
در چشم اسفید و سیه بنگر که جای کیست این
دیدم لبش چون لعل تر بر وی شکافی چون گهر
زان جا برون آمد شکر شیرین لقای کیست این
یک صبحدم زان خاک کو آورد باد مشکینه بو
شد چشم من روشن از او تا توتیای کیست این
ناصر بر آن در سال ها نالید زار و بی نوا
هرگز نگفت آن پادشا او را گدای کیست این
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş