شمارهٔ ۵۴۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
کمان غمزه پر کش کن که تیرت را نشان گردم
بگو حرفی که تا چون خط به گرد آن دهان گردم
زبان بسته تا تقریر شرح بیقراری کرد
چو حرف شکوه می خواهم که بر گرد زبان گردم
تو چون سرو روان از پیش من رفتی و می خواهم
ز خجلت آب گردم تا به دنبالت روان گردم
درین دریای خون کز هیچ سوره بر کنارش نیست
دلی خواهم که چون گرداب دایم بر میان گردم
امیدم پیر شد در وعده گاه انتظار او
کجا شد وعدة دیگر که باز از نو جوان گردم
چنین نامهربانی ها که من دیدم عجب نبود
که با من مهربان گردد اگر نامهربان گردم
خیالی گشته ام در ناتوانی ها از آن ترسم
که ناگه از نظرگاه سر تیرت نهان گردم
به او رنگی ندارد گریة خونین من فیاض
به پیش غم گر از هر تار مژگان خونفشان گردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş