شمارهٔ ۵۷۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
ترا خاطر به سوی دشمن بدخوست میدانم
تو با من دشمنی لیکن ترا من دوست میدانم
نمی دانم گره بر رشتة کارم که زد اما
کلید چاره ام آن گوشة ابروست می دانم
نه از ساقی نصیب من همین پیمانة خونست
دل پیمانه هم پرخون ز دست اوست می دانم
عجب دارم اگر آمیزشی با او توانم کرد
که نازش زودرنج و غمزه اش بدخوست می دانم
نمی دانم دل گمگشته را آخر چه پیش آمد
ولی در حلقة آن طرة جادوست می دانم
نمی افتد به من تشریف شادی ای رفیق من
اگر تا پا نیفتد تا سر زانوست می دانم
مگو فیاض از زاهد که با من در نمی گیرد
تو او را مغز و من او را سراسر پوست می دانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş