شمارهٔ ۵۸۵
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنم
تارهای آه را بر لب چلیپایی کنم
شد چهل سالم به غفلت در مسلمانی بس است
اربعینی در سر زلف تو ترسایی کنم
کی توان دادن به یک دل داد سودای ترا
همچو دل یک قطره خون را به که سودایی کنم
در تماشا یک سر موی ترا شایسته نیست
چون نگه گر هر سر مو را تماشایی کنم
با عنایات ازل دشوارها دشوار نیست
گر تجلی رو دهد من نیز موسایی کنم
از لب لعل مسیحا معجزت کو نشیة یی
تا به بیماران بیدردی مسیحایی کنم
در بغل گیرم شبی گر قد رعنای ترا
تا قیامت عشوه بر خوبان رعنایی کنم
جلوه هر دم می کند جای دگر حسن رخش
خویش را معذورم از دانسته هر جایی کنم
شمه ای از لطف پنهان تو گویم آشکار
در تمنای تو عالم را تمنایی کنم
می توان آوارگی در گلشن از بویش فکند
می روم گل را مگر چون لاله صحرایی کنم
یاد همت می دهد فیاض انداز خطر
کشتی خود را همان بهتر که دریایی کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş