شمارهٔ ۵۹۰
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چون به یاد زلف او زلف غم افشان می کنم
می کشم آهی و عالم را پریشان می کنم
گلستان بی روی او بر من جهنم می شود
من که دوزخ را به یاد او گلستان می کنم
دامن وصلش اگر در کف نباشد یک نفس
با گریبان دست را دست و گریبان می کنم
می شوم از بس بلاگردان نخل قامتش
در میان جلوه نازش را پریشان می کنم
تا نیابم لذت گفتار او را هم ز رشک
گوش را هم بعد ازین چون دیده حیران می کنم
دردمندم چون روا داری نمی دانم ز خویش
من که درد عالمی را از تو درمان می کنم
کام فیاض از تو گر دشوار باشد غم مدار
می شوم نومید و دشوار تو آسان می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş