شمارهٔ ۶۱۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
عمرها ما از خدا درد ترا می خواستیم
آفت جان و دل خود از خدا می خواستیم
کام دل عمری ز چشمانت طلب کردیم حیف
ساده لوحی بین ز بیماران دوا می خواستیم
آسمان پردیر می جنبد پی تدبیر کار
منصب افلاک را یک چند ما می خواستیم
بی رواجی ها عجب ما را رواجی داده است
خویش را در ناروایی ها روا می خواستیم
هرگز امید دوایی در دل ما ره نیافت
درد او می خواستیم از عشق تا می خواستیم
صورت دیبای بستر شد تن بی درد ما
پهلوی از بستر راحت جدا می خواستیم
صحبت افسردة این خام طبعان دوزخست
در پی آشفتگان عشق جا می خواستیم
در پی این رهروان رفتیم و گمره تر شدیم
از پی گم کرده راهان رهنما می خواستیم
تا به کی فیاض ازین افسردگی ها تا به کی
آتش سوزنده را در زیر پا می خواستیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş