شمارهٔ ۶۳۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
لبی تر یک دم از جام طرب کم می توان کردن
ولی چندان که خواهی مستی از غم می توان کردن
دوا نامحرم دردست و مرهم خصم ناسورست
بلی الماس را با داغ محرم می توان کردن
ز لطف ظاهری خشم نهانی کم نمی گردد
هلاهل داخل اجزای مرهم می توان کردن
به دیدارت سجل کردیم خون دین و دنیا را
به نازی قتل عام هر دو عالم می توان کردن
همین بس تا قیامت سرخ رویی های امیدم
که از خونم حنای عشرتی نم می توان کردن
چنان گرد کدورت شست از دل آتش عشقم
که از خاکسترم آیینة جم می توان کردن
مدد بخشد اگر عشق آفتاب قطره دشمن را
چو مادر مهربانی طفل شبنم می توان کردن
فلک گر لخت دل را هم به ما بسیار می داند
پشیمانی ندارد پاره ای کم می توان کردن
کسی تا چند رام این هوس پروردگان باشد
گهی از چشم مردم چون حیا رم می توان کردن
بدل برداشت باری را که گردون برنمی تابد
طواف جریت فرزند آدم می توان کردن
به دست افتد دمی گر یار زنگ از دل بری فیاض
تلافی های غم از صحبت هم می توان کردن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş