شمارهٔ ۶۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
این قدر آب هوس بستن به جوی دل چرا
می کنی ای دانه استعداد را باطل چرا
دل ازین منزل به جای زاد بردار و برو
کار آسانست بر خود می کنی مشکل چرا
چون دلم خون کرد منع گریه از یاری نبود
سر بریدن جای خود بستن رگ بسمل چرا
میل ابروی تو با شمشیر بازی می کند
تهمت خون کس نهد بر دامن قاتل چرا
جنگ با او کن که ننگ از وی نیابی در گریز
با من دیوانه می کاوی تو ای عاقل چرا
ترک من کردی چه گویم یار دشمن هم شدی
قدر خود را هم نمی دانی تو ای جاهل چرا
صدق اگر داری ز کذب مردمان آسوده باش
گر نمی رنجی ز حق رنجیدن از باطل چرا
پاکی دامن کجا و تهمت آلودگی
آفتاب اندودن ای دشمن به مشت گل چرا
دامن دریا نگردد تهمت آلود غبار
می دهی بر باد گرد دامن ساحل چرا
قطره گر در خود نگنجد جای استبعاد نیست
این قدر کم ظرفی از یاران دریادل چرا
عاقلان را هوش اگر در سر نباشد دور نیست
این قدر بیهوشی از رندان لایعقل چرا
اندر آن وادی که مجنونست این آوازه نیست
می فزایی ای جرس بار دل محمل چرا
کعبه می خواهی درین وادی بیابان مرگ شو
تا توان فیاض در ره مرد در منزل چرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş