شمارهٔ ۶۴۰
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چه پای بستة تدبیرم بایدم بودن
که در قلمرو تقدیر بایدم بودن
قضا به چین جبین رد نمی شود هرگز
چه لازم است که دلگیر بایدم بودن
دمی به خلق خوشم روزگار نگذارد
دم نسیمم و شمشیر بایدم بودن
پیاده در جلو غفلتم کنون کز هوش
دو اسبه در پی نخجیر بایدم بودن
ز سرگرانی زلف تو درهمم چه کنم
که بار خاطر زنجیر بایدم بودن
چنان نرفت غم دوری رهم از یاد
که در تهیة شبگیر بایدم بودن
کدام عیش جوانی کدام عهد طرب
که در تلافی آن پیر بایدم بودن
چه غم ز قامت خم دیده این امیدم بس
که در کمان هوس تیر بایدم بودن
ظهور درد دل من گذشت از آن فیاض
که زیر منت تقریر بایدم بودن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş