شمارهٔ ۶۴۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
می شد از طرة او کام دل آسان دیدن
می توانستی اگر خواب پریشان دیدن
ما گذشتیم ز فکر سر و سامان چه کنیم
نتوان زلف ترا بی سرو سامان دیدن
زده ای دستة گل بر سرو داغم چه کنم
بار بر خاطر دستار تو نتوان دیدن
غم ایام چه بودی همه با من بودی
که پریشان بودن به که پریشان دیدن
پاک شو از همه خواهش که توانی فیاض
هر چه خواهی همه در آینة جان دیدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş