شمارهٔ ۶۴۷
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من
آیینة اسکندری جان غبارآلود من
تا کی نهد بر آتشم چون عود و من دم در کشم
ترسم بگیرد چرخ را یک باره آه و دود من
تا از غبار کوی او آرایش خود کرده ام
خورشید حسرت می برد بر روی گردآلود من
دلاک هستی نرخ من چندان که می گیرد بلند
عشق تو یکسان می خرد بود من و نابود من
رامند وحش و طیر اگر بر صوت داودی چرا
رم می کند وحشی من از نغمة داود من
عشقست و در عالم همین بیتابی و بی طاقتی
طاقت زیان گر می شود در عاشقی ها وسد من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş