شمارهٔ ۶۸۸
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
ترا می خواستم ای غم که شب ها یار من باشی
تو هم ای ناله بزم افروز شام تار من باشی
ترا شب زنده داری زان سبب آموختم ای اشک
که شب ها پاسبان دیدة بیدار من باشی
ترا دریای خون ای دیده زان دادم که گر روزی
ز من کاری نیاید آبروی کار من باشی
تو ای بد صبا زانت به زلفش فخر می دادم
که گر دامن کشد از من تو جانب دار من باشی
دلم آیینة حسن است خواهی چهره بنمایم
که تا روز قیامت عاشق دیدار من باشی
چه بهتر زانکه طبع نازکت مشغول من باشد
اگر راحت نخواهی از پی آزار من باشی
دلم را غمگساری ها نمی سازد همان بهتر
غمم افزون کنی فیاض اگر غمخوار من باشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş