شمارهٔ ۶۸۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
عهدم همه جا عهد شکن بلکه تو باشی
زخمم همه تن مرهم من بلکه تو باشی
مشکل که برد دل ز کسی پیچش مویی
در طرة آشفته شکن بلکه تو باشی
در هر گذر از دست تو فریاد برآرم
هر کس که کند گوش به من بلکه تو باشی
من هیچ ندارم که توان گفت که آنی
جانی که ندارم به بدن بلکه تو باشی
در سرو و گل و یاسمن آن نور ندیدم
هنگامة مرغان چمن بلکه تو باشی
غارتگری هوش ز هر جرعه نیاید
صاف قدح و دردی دن بلکه تو باشی
فیاض چو خواهد سخنی واکشد از من
لب می گزم از شرم سخن بلکه تو باشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş