غزل شمارهٔ ۱۷۱
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
عاشقانرا در بهشت آرام نیست
عشقبازی کار هر خود کام نیست
پخته باید بلای عشق را
کار این سودا پزان خام نیست
چاره عاشق همین بیچارگیست
همدمش جز بخت نافرجام نیست
کام نتوان یافتن در راه عشق
غیر ناکامی درین ره کام نیست
دست باید داشتن از ننگ و نام
عشق را عاری چو ننک و نام نیست
زین شب و روز مکرر دل گرفت
ایخوش آنجایی که صبح و شام نیست
خوبتر از خال و زلف دلبران
دانه مردم ربا و دام نیست
آبروی نیکوان دلدار ماست
لیک با این خاک شینان رام نیست
تا وصالش دست ندهد فیض را
این دل سرگشته را آرام نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş