غزل شمارهٔ ۲۴
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
آفتاب وصل جانان بر نمی آید مرا
وین شب تاریک هجران سرنمی آید مرا
دل همی خواهد که جان در پایش افشانم ولی
یک نفس آن بی وفا بر سر نمی آید مرا
طالع شوریده بین کان مایه شوریدگی
بی خبر یک بار از در درنمی آید مرا
از طرب شیرین ترست آن نوش لب لیکن حسود
قامت چون نخل او در بر نمی آید مرا
بخت بدبین کز پیامی خاطر ما خوش نکرد
آرزویی از نکویان بر نمی آید مرا
زرد شد برگ نهال عیش در دل سالهاست
لاله رخساری به چشم تر نمی آید مرا
من ز رندی و نظربازی نخواهم توبه کرد
هیچ کاری فیض ازین خوش تر نمی آید مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş