غزل شمارهٔ ۲۷۹
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
یاد آن روز که از زلف گره وا می کرد
دو جهان بسته آن جعد چلیپا می کرد
نظری سوی من خسته نهان می افکند
نگه حسرتم از دور تماشا می کرد
تیر مژگان به دلم می زد و جانم به دعا
تیر دیگر به همان لحظه تمنا می کرد
هرچه می دید در این ملک به غارت می داد
هرچه می دید درین بادیه یغما می کرد
آتشی در دل و جان زان رخ تابان می زد
علم فتنه به پا زان قد رعنا می کرد
خویش را جمع و پریشانی دل ها می خواست
گاه بر زلف گره می زد و گه وا می کرد
گاه بر مملکت عقل شبیخون می زد
گاه تاراج دل و دین بعلالا می کرد
گاه جان و تنم از آتش حسرت می سوخت
از ره دیده گهم غرقه دریا می کرد
گاه با من ز سر لطف دمی وا می شد
گه به زعم دل من قهر بر اعدا می کرد
غمزه و قهر و عتاب و گله و عشوه و ناز
بهر صید دلم اسباب مهیا می کرد
آتشی بود چو رخساره به می می افروخت
آفتی بود چو قصد صف دل ها می کرد
دل دیوانه گهی کعبه و گه بتکده بود
گاه می بست در فیض و گهی وا می کرد
عاقبت فیض چو تن داد درین بحر محیط
یافت آن گوهر معنی که تمنا می کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş