غزل شمارهٔ ۲۸
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
بنواز دل شکسته ای را
رحمی بنمای خسته ای را
میکن چو گذر کنی نگاهی
برخاک رهت نشسته ای را
بیگانه مشو بخویش پیوند
از هر دو جهان گسسته ای را
سهلست کنی گر التفاتی
دل بر کرم تو بسته ای را
مگذار بدام نفس افتد
از چنگل دیو جسته ای را
با بار فتد بچنگ ابلیس
با خیل ملک نشسته ای را
مگذار شود بکام دشمن
دل در غم دست بسته ای را
مپسند دگر شود گرفتار
بهر تو زخویش رسته ای را
بی دانه و آب زار مگذار
مرغ پر و پا شکسته ای را
یا رب چه شود که دست گیری
از پای فتاده خسته ای را
فیض است وغم تو و دگر هیچ
وصلی از خود گسسته ای را
بسته است دل شکسته در تو
بپذیر شکسته بسته ای را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş