غزل شمارهٔ ۲۸۷
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
محنت این سرا بکش ریح نجات می رسد
در ظلمات صبر کن آب حیات می رسد
گر تو کنی به دوست رو تن بدهی به حکم او
صد مددش به جان تو از جذبات می رسد
بهر حلاوت حیات تن به نبات عشق ده
چوب چو در شکر رسد شاخ نبات می رسد
بار صلوه را بکش تلخی صوم را بچش
بهر صلات و صوم از او صد صلوات می رسد
مالی اگر رسد برات از دل خوش بده زکات
در دو سرا دهنده را اجر زکات می رسد
حج بگذار اگر ترا هست توان و طاقتی
در ره کعبه حاج را صد برکات می رسد
عشق بورز ای پسر در ره عشق باز سر
کشته عشق دوست را تازه حیات می رسد
در ره حق ثبات ورز تا برسی به دوست فیض
عذر فتور خواستن کسی به ثبات می رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş