غزل شمارهٔ ۲۸۷
ع عراقی
0
Altın Yaprak
ای ربوده دلم به رعنایی
این چه لطف است و آن چه زیبایی
بیم آن است کز غم عشقت
سر بر آرد دلم به شیدایی
از خجالت خجل شود خورشید
گر تو برقع ز روی بگشایی
زیر برقع چو آفتاب منیر
اندر ابر لطیف پیدایی
در جمالت لطافتی است که آن
در نیابد کمال بینایی
منقطع می شود زبان مرا
پیش وصف رخ تو گویایی
آن ملاحت که حسن روی توراست
کس نبیند مگر که بنمایی
نیست بی روی تو عراقی را
بیش ازین طاقت شکیبایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş