غزل شمارهٔ ۳۰۱
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
گر خون دل از دیده روان شد شده باشد
رازی که نهان بود عیان شد شده باشد
گر پرده بر افتاد ز عشاق بر افتد
ور حسن تو مشهور جهان شد شده باشد
دین و دل و عقلم همه شد در سر کارت
جان نیز اگر بر سر آن شد شده باشد
از حسرت آن لب گر از این دیده خونبار
یاقوت ترو لعل روان شد شده باشد
بر یاد رخت دیده غمدیده عشاق
بر هر مه و مهر ار نگران شد شده باشد
هر کو گل رخسار تو یکبار به بیند
گر جامه در آن نعره زنان شد شده باشد
چون رخش تجلی بجهانی بجهان تو
عقل از سر نظار گیان شد شده باشد
در دیده عشاق عیانی تو چو خورشید
رویت گر از اغیار نهان شد شده باشد
آیی چو بر فیض نماند آنرا رویی
تو شاد بمان او ز میان شد شده باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş