غزل شمارهٔ ۳۲۷
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
طرف گلزار گذشتی ز تو گل زار بماند
خار حسرت ز رخت در دل گلزار بماند
آنکه ره جانب او رفت دگر باز نگشت
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
زاهد بی خبر از سرزنشم دست نداشت
آنکه این کار ندانست در انکار بماند
یار بگذاشت مرا با من و بگذشت از من
راحت جان شد و اغیار دل آزار بماند
گشت بیمار که شاید بعیادت آیی
نگرفتی خبری از دل و بیمار بماند
هر که یک جرعه ز خمخانه عشق تو چشید
دیده اش تا به ابد در کف خمار بماند
فیض بیچاره رهی جانب مقصود نبرد
در بیابان غم بیهده ناچار بماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş