غزل شمارهٔ ۳۲۷
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
تا چند به زنجیر خرد بند توان بود
بی مستی و آشوب جنون چند توان بود
جامی بکشم تا به کی از اهل خرابات
شرمنده ز نشکستن سوگند توان بود
بی رنگی و دیوانگیی پیش بگیریم
تا چند خود آرای و خردمند توان بود
در ننگ فرورفتم و زین راحت و آرام
دردی نه بلایی نه چنین چند توان بود
گر مژده الماس دما دم برسانند
صد سال به یک زخم تو خرسند توان بود
یعقوب مده دل به جگر گوشه مردم
تا چند اسیر غم فرزند توان بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş