غزل شمارهٔ ۳۵۰
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
باده ای خواهم بدن مستی کند
چون بجام آید بدن مستی کند
چون رسد بر لب نرفته در دهن
مو بمویم جان و تن مستی کند
باده ای خواهم که جان بیخود کند
سهل باشد گر بدن مستی کند
باده ای خواهم که از بوی خوشش
عشق حق در جان من مستی کند
از سرم بیرون کند ما و منی
ما و من بی ما و من مستی کند
کفر و ایمان هر دو گردد مست از آن
هم یقین هم شک و ظن مستی کند
باده ای کان بیخ غم را بر کند
حزن در بیت الحزن مستی کند
غلغل آن چون فتد در آسمان
هم زمین و هم زمن مستی کند
گر ملک نوشد فلک بیخود شود
عرش و کرسی بی بدن مستی کند
جرعه بر خلق اگر قسمت کنند
پیر و برنا مرد و زن مستی کند
زاهد و عابد اگر نوشند از آن
هر دو را سر و علن مستی کند
در چمن گر نفخه زان بگذرد
بلبل و گل در چمن مستی کند
گر بدریا قطره افتد از آن
در صدف در عدن مستی کند
گر وزد بویی از آن بر کوه قاف
جان عنقا در بدن مستی کند
جرعه زان می اگر روزی شود
فیض را بی ما و من مستی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş