غزل شمارهٔ ۳۵۰
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
من بر سر کوی تو ندیدم
خاکی که به سر نکرده باشم
از دست جفای تو نمانده ست
شهری که خبر نکرده باشم
جز مهر تو در دلم نرفته ست
مهری که به در نکرده باشم
شب نیست که با خیال قدت
دستی به کمر نکرده باشم
در حسرت زلف تو شبی نیست
کز گریه سحر نکرده باشم
یک باره مرا مکن فراموش
تا فکر دگر نکرده باشم
کردی نظری به من که دیگر
از فتنه حذر نکرده باشم
تیری ز کمان رها نکردی
کش سینه سپر نکرده باشم
از سیل سرشک خانه ای نیست
کش زیر و زبر نکرده باشم
خاکی نه که در غمش فروغی
زآب مژه تر نکرده باشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş