غزل شمارهٔ ۳۵۱
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
هر که دارد درد عشقی یاد درمان کی کند
هیچ عاقل عیش خود را ماتمستان کی کند
هر کسی در عشق تازد عشق او را سر شود
وانکه عشقش شد بسامان فکر سامان کی کند
دل نمیخواهد مرا با عاقلان هم صحبتی
مؤمن آیین عشق آهنگ کفران کی کند
هر ک ذوق باده عشق پریرویی چشد
آرزوی جوی و خم و حور و غلمان کی کند
ناصح ارمنع از چنین رویی کند بیهوده است
هرکه دارد چشم با این گوش با آن کی کند
حرف خوبان ترک کن چون زاهدی بینی تو فیض
مرد زیرک نزد آنان ذکر اینان کی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş