غزل شمارهٔ ۳۵۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
هر که او بیدق این عرصه شود شاه شود
وانکه دور افتد ازین دایره گمراه شود
راز خود با دل هر ذره همی گوید دوست
تا ازین واقعه خود جان که آگاه شود
به حقیقت همه پروانه شمع رخ اوست
روی خوبان جهان گر به مثل ماه شود
گر چه بر راه دلم دام نهد از سر زلف
زان رسنها دلم آن نیست که در چاه شود
لبش از کام دلی دور نباشد لیکن
نادر آید به کف آن دولت و ناگاه شود
حیرتش هر نفس آهیم بر آرد ز جگر
ترسم آیینه دل در سر این آه شود
با مراد دل معشوق همی باید ساخت
کار عاشق به نوا خواه نشد خواه شود
کاه باید که بنازد که خریداری یافت
کهربا را چه تفاخر که پی کاه شود
هر که دانست حکایت نتوانست از وی
عارفان را سخن اینجاست که کوتاه شود
اوحدی بر درش افتادگی از دست مده
زانکه افتادگی اینجا مدد جاه شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş