غزل شمارهٔ ۳۷۶
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
در سر شوریده سودا می رود
کز کجا آمد کجاها می رود
وآنکه عاقل خوانیش در کارها
در خیالش سود و سودا می رود
گه در آتش می رود گاهی در آب
خاک بر سر در هواها می رود
هیچ در پیش و پس خود ننگرد
در بلاهایی محابا می رود
خواجه باهوش آی و کار یار بین
حرف سوق و سود و سودا می رود
خواجه بیهوشست و کارش در زیان
عمر رفت و خواجه رسوا می رود
دی برفت امروز هم باقی نماند
جان به فردا می رسد یا می رود
این نفس را پاس باید داشتن
کاین نفس از کیسه ما می رود
جان به جانان تازه می کردم به دم
ور نه جان بی جان ز دنیا می رود
گوش ها بسته است فیضا لب ببند
کاین سخن های تو بی جا می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş