غزل شمارهٔ ۳۷۶
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
تو در خواب خوشی احوال بیماران چه می دانی
تو در آسایشی تیمار بیماری چه می دانی
نداری جز دل آزاری و ناز و دلبری کاری
تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه می دانی
تو چون یک شب به سودای سر زلف پریشانش
نپیمودی درازی شب تاری چه می دانی
برو زاهد چه پرهیزی ز ناز و شیوه چشمش
بپرس این شیوه از مستان تو هشیاری چه می دانی
دلا گفتم غم خود خور که کار از دست شد بیرون
تو را غم خوردن است ای دل تو غمخواری چه می دانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş