غزل شمارهٔ ۴۸۸
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
بتی از دور اگر بینی مرو پیش
که من دیدم سزای خویش از خویش
بکوی دلبری افتد گذارت
بهر دو دست گیر ای دل سر خویش
در آن کو صد بلا می آید از پس
در آن کو صد خطر میخیزد از پیش
شود تن زار و جان مأوای انوار
جگر از غصه خون دل از جفا ریش
گهی از غمزه بر دل خورد نیر
گه از مژگانی آید بر جگر نیش
گه از زلفی بجان آید کمندی
گه از گیسویی افتد دل بتشویش
چها از عشق اینان من کشیدم
هنوزم تا چه آید بعد ازین پیش
طبیبانرا ز غم دل خون شود خون
اگر دستی نهندم بر دل ریش
برسوایی کشد آخر مرا کار
ندارم طاقت کتمان ازین پیش
مگر عشق خدایی گیردم دست
که سازم عاشقی را مذهب و کیش
رساند تا مرا آخر بجایی
که نبود حد انسانی ازین بیش
خدایا فیض را عشق رسایی
کرم کن از محبت خانه خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş