غزل شمارهٔ ۴۸۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بندگی هنگامه عشرت پرستیها بس است
طوق گردن همچو قمری خط جام ما بس است
غیر داغ آرایش دل نیست مجنون مرا
جوهرآیینه این دشت نقش پا بس است
گر بساط راحت جاوید باید چیدنت
یک نفس مقدار در آیینه دل جا بس است
می پرستان فارغند از عرض اسباب کمال
موج صهبا جوهر آیینه مینا بس است
هرزه زین توفان به روی آب نتوان آمدن
گوهر ما راکنار عافیت دریا بس است
عرض هستی گر به این خجلت گشاید بال ناز
گرد پروازت همان در بیضه عنقا بس است
در بساط دهرکم فرصت چه پردازدکسی
بهر خجلت گر نباشد حاجت استغنا بس است
داغ نیرنگیم تاب آتش دیگرکراست
دوزخ امروز ما اندیشه فردا بس است
حاجت سنگ حوادث نیست درآزار ما
موی سرچون کاسه چینی شکست مابس است
یک شرر برق جنون کار دو عالم شکند
انتقام از هرچه خواهی آتش سودا بس است
گرنباشد سازگلگشت چمن بیدل چه غم
بادیان کشتی من دامن صحرا بس است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş