غزل شمارهٔ ۶۰۱
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
من دیوانه گرد هر پری رخسار می گردم
به بوی آن گل خود رو دین گلزار می گردم
جهان را سربه سر مست از می توحید می بینم
گهی کز باده غفلت دمی هشیار می گردم
طواف کعبه گر حاجی کند یک بار در عمری
من دیوانه هر ساعت به گرد یار می گردم
گهی از شوق روی او ره گلزار می پویم
به یاد نرگسش گه بر در خمار می گردم
گهی دیوانه گه مستم گهی بالا گهی پستم
گهی کاهل گهی چستم که ناهموار می گردم
مگو با من حدیث عقل و دین واعظ که عمری شد
که در دیر مغان دیوانه با زنار می گردم
زمانی رند او باشم زمانی عور و قلاشم
گهی بر ننگ می پویم گهی بر عار می گردم
به میخانه گهی مستم ندانم پای از دستم
گهی بر صومعه با جبه و دستار می گردم
گهی در خیر و گه در شر گهی در نفع و گه در ضر
گهی بر نور می پویم گهی بر نار می گردم
گهی این سو گهی آن سو گهی هی هی گهی هوهو
نیم مجنون ولی در عشق مجنون وار می گردم
گهی خارم خلد در پای گه سر سوی سنگ آید
ز داغ لاله سرمست در کهسار می گردم
جمال لم یزل می داردم بر مهر مه رویان
ز عشق دوست چون پروانه بر انوار می گردم
سراپا جملگی در دم نهان دارم رخ زردم
نمی داند کسی دردم که بی تیمار می گردم
ز علم رسمیم نگشود در در عشق کوشیدم
بمان ای فیض کو گه گه بر اسرار می گردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş