غزل شمارهٔ ۶۳۷
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
من آیین جدایی را نمیدانم نمیدانم
من او او من دو تایی را نمیدانم نمیدانم
بود بر جان گوارا هر چه آن مه میکند با من
وفا و بیوفایی را نمیدانم نمیدانم
گدایی میکنم از حسن خوبان این نعیمم بس
نعیم پادشایی را نمیدانم نمیدانم
بغیر از مهر مه رویان که تابد بر دل و جان بس
طریق روشنایی را نمیدانم نمیدانم
ز گلزار رخ خوبان اگر گستاخ گل چینم
رسوم پارسایی را نمیدانم نمیدانم
نچینم خوشه خود را میزنم بر خرمن آن مه
من آیین گدایی را نمیدانم نمیدانم
همیشه عشق ورزم فیض با روی نکو رویان
ازیشان من رهایی را نمیدانم نمیدانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş