غزل شمارهٔ ۷۴۳
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
در جهان افکنده غوغای حسن
عاشقانرا کرده شیدای حسن
حسن روی تست دریای محیط
ماه رویان شبم دریای حسن
ملک استغنا مسلم مر تراست
جان استغناست استغنای حسن
عرش بر خاک مذلت رو نهد
پیش آن کرسی که باشد جای حسن
در هوا سرگشته دلها ذره سان
پیش خورشید جهان آرای حسن
کوه صبر پردلان را بر کند
گردش چشم خوش شهلای حسن
جان اهل دل ز تن بیرون کشد
قوت بازوی استیلای حسن
خون عشاق ار بریزد گو بریز
لشکر سلطان بی پروای حسن
آتش افروزی و عاشق سوزیست
مقتضای خوی مادرزای حسن
عشق خوبان در دلت جا داده
زان خیالت فیضفیض شد ماوای حسن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş