غزل شمارهٔ ۷۵۸
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
چه با من میکند یاران ببینید آن نگار من
به یک غمزه گرفت از من عنان اختیار من
مرا از من گرفت و صد گره افکند در کارم
چه خیل فتنه کارد بعد ازین بر روزگار من
همه شب اشک میریزم ز سوز آتش شوقش
بود رحم آیدش روزی بچشم اشکبار من
ز چشمانم روان گردد سرشک شادمانیها
گر آن سرو روان یکدم نشیند در کنار من
ز چشم مردمان نزدیک شد غایب شود از بس
گدازد دم بدم در فرقتش چشم نزار من
وفا از بیوفا کردم طمع بیهوده شد سعیم
نکردم هیچ کاری فیض کان آید بکار من
شد اوقاتم همه بیهوده صرف هیچ تا امروز
نمیدانم چه خواهد شد ازین پس روزگار من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş