شمارهٔ ۴
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
این غزل فرموده شاه است بشنو
تا به مهر آید دل پرخشم و کینت
تابم از دل برد زلف عنبرینت
صبرم از کف برد لعل شکرینت
تنگ شکر از چه ریزد از دهانت
نقره خام از چه خیزد از سرینت
عارف شهر ار ببیند روی ماهت
بعد از اینش سجده باید بر جبینت
گر قرین در آسمان جویند مه را
می توان هم بر زمین جستن قرینت
شکر می گوید خدای آسمان را
هر که می بیند خرامان بر زمینت
تا بسوزانند صورت های خود را
کاش می دیدند نقاشان چینت
گر بریزد خون من بر آستانت
بر نخواهم داشت دست از آستینت
هر دو عالم را به یک نظاره کشتی
آفرین بر نرگس سحر آفرینت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş