بخش ۱ - بسم الله الرحمان الرحیم
ع عبدالرحیم حائری
0
Altın Yaprak
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله الذی اشرق علی قلوب العارفین بانوار معرفته و انار ابصارهم بقبسات هدایته و اضاء ضمایرهم بضیاء افاضته و الحمدلله الذی جذب قلوب العاشقین بمقناطیس جذبته و احرق فؤادهم بلهبات محبته و اروی غلتهم من حیاض کرامته و انس اهل انسه بنفسه و تجلی لاحبایه بنور قدسه و الحمدلله الذی اوقد فؤاد اهل وفوده بجمرات وصله و صدوده فقبضهم تارة عن حدود شهوده و بسطهم اخری بفضل جوده یفعل مایشاء و یحکم ما یرید و هو محبوب العاشقین و بغیره لایتحببون و مطلوب العارفین و سواه لایطلبون و غایة مراد الراغبین و الی غیره لایرغبون و منتهی منی الواصلین و عنه لا ینقطعون عماد المتوکلین و بغیره لا یعتمدون و مراد الراضین و علیه لا یعترضون و به ثقتی فهو حسبی فله الحمد من اله واحد احد و فرد صمد و الصلوة و السلام علی نورالانوار و سرالاسرار صورة المواد و علة الایجاد العبد المؤید و الرسول المسدد خاتم الانبیاء محمد و آله المیامین الغرر و الانجم الزهر سادات البشر و الایمة الاثنی عشر ما اشرقت الشمس و اضاء القمر
و بعد فهاک مشرق انوار القدس و منطق اسرار الانس مونس الغریب و منفس الکییب مقدمه مهیج الحب و الوداد و ماحج نار الشوق فی الفؤاد دواء داء الفراق و شفاء صدور العشاق هادی الطالب الی المطلوب و موصل الحبیب الی المحبوب الیه قلوب العاشقین تهوی و منه فؤاد المشتاقین تشوی فاستمع مایتلی علیک و اتبع مایلقی الیک و کن من الشاکرین و الحمدلله اولا آخرآ و صلی الله علی محمد و آله
ترجمه سپاس خدایی را که به انوار معرفتش بر قلوب عارفین تابیده و قلبهای آنها را به الطاف هدایتش روشن کرده و بنور افاضاتش ضمایر آنها را منور کرده است و سپاس خدایی را قلوب عاشقان خود را به مغناطیس جذبه اش جذب نموده و قلبهای آنها را بسوزشهای محبتش سوزانده و تشنگی آنها را از حوض کرامتش سیراب کرده و اهل انس را فقط بخودش انس داده و بنور قدس خویش بر دوستانش تجلی کرده است سپاس خداوندی را که قلبهای اهل انس خود را به تابش های وصلش روشن نموده و یک باره حدود شهود را بر آنها بسته و بار دیگر بفضل جودش آن حدود را گشاده هر آنچه می خواهد می کند و بهرآنچه اراده فرماید حکم می نماید در حالیکه اوست که محبوب عاشقان خود است که به جز او کس را دوست نمی دارند و مطلوب عارفین خود است که جز او را نمی طلبند و غایت رغبت راغین به خود است که بجز بر او رغبتی ندارند و منتهی آرزوی واصلین بخود است که از او نبرند و تکیه گاه متوکلین بخود است که بغیر او اعتماد نکنند و مراد رضایتمندان از خود است که بر او اعتراض نمی نمایند و بر اوست اعتماد من و او مرا بس است سپاس خداوند واحد احد فرد صمد را و درود بر نور انوار و سر اسرار و صورت مواد و علت ایجاد بنده مؤید و رسول مسدد خاتم پیامبران محمد و آل او باد که انوار درخشنده و ستارگان رخشنده و سادات بشر و ایمه اثنی عشرند بر هر چیزی که آفتاب بتابد و ماه روشن کند و اما بعد این کتاب مشرق الانوار پاک و منطق اسرار انس و مونس غریب و گشاینده تنهایی دردمند مهیج دوستی و عشق و برانگیزنده آتش شوق در قلبها و دواء درد فراق شفاء سینه های عشاق هادی طالب بسوی مطلوب و رساننده حبیب به محبوب است که بسوی آن قلبهای عاشق رو آورد و از آن قلب مشتاقین همی سوزد پس بر هر آنچه بر تو خوانده می شود گوش فرادار و از هر آنچه بر تو فرود آید تبعیت کن و از شاکران باش سپاس خداوند را اول و آخر و درود او بر محمد و آل او باد
مرغ طبعم را هوایی بر سر است
میل پروازش بسوی دلبر است
باز می خواهد بچوگان سخن
گوی معنی را رباید کلک من
این سر سوداییم را شورشی است
خود نمی دانم که از سودای کیست
کاتشی در جان من افروخته است
خرمن صبر و قرارم سوخته است
هر زمانم می گدازد مو به مو
موکشانم می کشاند سو به سو
سوزشی پیدا و سوزاننده نی
گردشی پیدا و گرداننده نی
گه بسوز و گه بسازم می کشد
گه بزور و گه بنازم می کشد
گه بدرگاه نیازم می برد
گه بخلوتگاه نازم می برد
گاه طوطی گاه زاغم می کند
گاه شاد و گاه داغم می کند
گه کشاند موکشانم در سخن
گاه می گوید خمش شو دم مزن
گه بسازد گاه سوزاند مرا
گه کشاند گاه بنشاند مرا
گاه بنوازد گهی بگدازدم
گاه بردارد گهی اندازدم
گه درد گه دوزد آن خیاط کیست
گه دمد گه سوزد آن نفاط کیست
گاه محو صنع آیاتم کند
گه نماید جلوه و ماتم کند
چونکه خواهم شرح این سودا کنم
عقل دوراندیش را رسوا کنم
آن مأل اندیش گوید دم مزن
محفل آزادگان برهم مزن
پرده ای بگذار بر اسرار کار
تا که نامحرم نیابد راز یار
مهر عقلم بر دهان یعنی خموش
شورش عشقم همی آرد بجوش
عشق را پروا نباشد زین سخن
آتش افروزد همی در جان من
آتشش هرلحظه افزون می شود
سوزشش هردم دگرگون می شود
لاجرم عشق و خرد در جنگ شد
شیشه ناموس ما بر سنگ شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş