بخش ۱۱ - حکایت پادشاهی دل آگاه
ع عبدالرحیم حائری
0
Altın Yaprak
حکایت آن پادشاه دل آگاه که مقرر نمود هرکس وزارتش را اختیار نماید پس از یک سال معزول شود و یکدست او را ببرند و پرتاب کنند هرکس آن دست بریده را گیرد امر وزارت او را بود
آن شنیدستم که در عهد قدیم
پادشاهی بود دانا و حکیم
دادخواهی و عدالت گستری
صاحب عقلی رعیت پروری
بس مدبر در نظام ملک بود
رأی او در ورطه غم فلک بود
حسن تدبیرش چنین دستور داد
در اساس ملک قانونی نهاد
کز وزارت هرکه برخوردار شد
از پس یک سال عزل از کار شد
چون بسر سال نخستش می رسید
حکم شه بر قطع دستش می رسید
تو مگو این کار باشد ناپسند
او چه دزدیده است تا دستش برند
حکمتی این را یقین دربر بود
کار شاهان نیست بی حکم خرد
گرچه آن در حد فهم عامه نیست
دفتر اسرار مشق نامه نیست
لیک برخوردارت از رمزی کنم
در خور تو معنی نغزی کنم
چون بسی این شه رعیت پرور است
همچو خود او را وزیری درخور است
او نظام ملک می جوید همی
راه عدل و داد می پوید همی
او نمی خواهد وزیر خودپرست
کو ز صهبای ریاست گشته مست
چونکه ره یابد بسالوسی دمی
در حریم ملک او نامحرمی
شاه عادل زو کی اهمالی کند
حاش لله دزد را والی کند
لیک تا یک سال امهالش دهد
از برای امتحان بالش دهد
چون بدید آن دیو جاهی یافته
بر سریر ملک راهی یافته
دزد بوده پاسبانی یافته
گرگ خیره سر شبانی یافته
از پس امهال سال امتحان
گوید آن شه واضربوا کل بنان
رهزن و دزد است بیدستش کنید
عبرت دزدان سرمستش کنید
چیست دزدی بردن اموال خلق
یا سرافرازی بخود بستن به زرق
سرفرازی درخور اهل حق است
نز برای خودپرست احمق است
عزت از حق است در قرآن ببین
هم بود ز آن رسول و مؤمنین
دزد آن کمتر ز دزد مال نیست
هرکه بر خودبست دزد رهزنی است
این وزارت بهر جاه و ثروت است
از پی انجام خشم و شهوت است
کی سزد نااهل را این برتری
جز ولی حق نباشد مهتری
چونکه برخود بست دزد رهزن است
حکم او دست از بدن ببریدن است
در ره حب ریاست این دغل
دست معنی را بریده است از عمل
دست دارد لیک افتاده ز کار
جنبد اما بهر بیگانه نه یار
چشم دارد لیک لایبصر بود
گوش دارد لیک چیزی نشنود
همچنین اعضای اندامش تمام
خدمت بیگانه را کرده قیام
کیست این بیگانه نفس رهزنست
وصل با او از خدا ببریدنست
چونکه بنمود از خدا خود را جدا
پس جدا شد دست معنیش از خدا
همچنانکه دست معنیش جداست
قطع دست صوریش از تن سزاست
الله الله خویش را باطل مکن
روی دل را زشت و بی حاصل مکن
چند می گویی وزیرم من هله
نایب آن قطب و پیرم من هله
شاه عادل در کمین بنشسته است
تیغ عدل اندر میان بربسته است
مهلت عمر تو چون آخر شود
حکم قطع دست تو صادر شود
چیست قطع دست سرقد هوی است
تیغ او شمشیر لذات و هوا است
زو بریدی وای براحوال تو
از شرار بعد سوزد بال تو
بس بود این دم که شد وقت سحر
گاه راز آمد از ایندم درگذر
گرچه این از خرمن ما اندکی است
وز رموز کار شه از صد یکی است
لیک ما را بیش ازین دستور نیست
گرچه هیچ از اهل دل مستور نیست
هم بروی وی نهم سرپوش چند
سوی قصه بازگردانم سمند
تا مگر در پرده راز شه شود
دست نامحرم از آن کوته شود
حالیا بشنو حدیث مرغ شب
کامده اندر نوا و در طرب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş