بخش ۱۰ - قصهٔ شیر
ع عبدالرحیم حائری
0
Altın Yaprak
بود شاهی را غلامی رشک ماه
از وفایش بنده گشته جان شاه
هردم از چوگان صفوت آن ودود
در سبق کوی سعادت می ربود
در بر آن شاه محمودالحسب
صد ایازش بنده گشته از ادب
خاطر آن شه به نردش ساخته
مهره دل در نبردش باخته
در صف شطرنج آن فرخ شده
از فرار عشق مات رخ شده
صیقل مهر ار چه هر دم می فزود
زنگهای علت از دل می زدود
لیک با حکم قضا تدبیر نیست
امر حق را چاره تغییر نیست
گرچه باشد صد پی محکم نسق
چون قضا آید بگرداند ورق
گرچه اندر قرب شه بس بیم هاست
من ندانم از شه آن حکم قضاست
لیک تو در قرب شاهان هم مجوش
راز لاتلقوا بایدیکم نیوش
درنبشته کلک تقدیر اله
بیمها اندر بساط قرب شاه
آنچه می بایست کلکش زد رقم
لیس تبدیلا لامر قد حکم
در گذر از قرب شاهان مجاز
کن به راه قرب حق یکدم جواز
سکرملک و جاه در شاه خمور
خود چه آرد نخوت وکبر و غرور
نفس پرور پادشاه خودپرست
کز شراب شهوت و ملک است مست
نیست اندر کار او زین رو حساب
یک دهانش آتش است و دیگر آب
در کمال قرب باشد بیم سر
الحذر از قرب سلطان الحذر
شاهی عاریتی را عهد نیست
لنگ حمام است و آخرکندنی است
بلکه امر اعتباری بیش نیست
جز خیالات محال اندیش نیست
از چه بستی دل بر این عاریتی
بر امور اعتباری ثابتی
از می موهوم مستی و خمار
بسته ای دل بر خیال اعتبار
از پی یک نوش او بس نیشهاست
در خمار باده اش تشویشهاست
نشیه پیمانه اش افسردگی است
حاصل خمخانه اش پژمردگی است
از چه رو شادی در این افسردگی
خرمی داری از این پژمردگی
الله الله بگذر از این ترهات
طمطراقت را نمی باشد ثبات
ناروا زین نام شاهی کام تست
بس بلند این جامه براندام تست
آنکه خلاقی و رزاقی ور است
کبریاء سلطنت او را رواست
هم ولی را این شهی درخود بود
کو صفات الله را مظهر بود
پیر وقت است و امام و راهبر
قطب امکان است و سلطان بشر
از وجود اوست برپا عالمی
از یم جودش بود عالم نمی
فیض جان بخشش جهان آرا بود
هستی اشیاء از او برپا بود
لحظه ای گر منقطع سازد نظر
عالم امکان شود زیر و زبر
علت غاییه اشیاء بود
ماده و صورت از او برپا بود
هم وجود از جود آن شه حاصل است
فیض از او بر ماسوی الله شامل است
ممکنی کو سربسر نقص است و عیب
ره نیابد بی چنین ربطی بغیب
همچو مور تشنه مسکین ز یم
کی توان خورد آب بی توسیط نم
نیست این تفویض باطل ای پدر
در حق ما این گمان بد مبر
دیده ادراک خود را پاک کن
صورت مقصود را ادارک کن
امر را تفویض صرف ار حق کند
ذات او تعطیل یابد ای سند
نزد دانا این سخن معقول نیست
حاش لله دست حق مغلول نیست
بل یداه بالندا مبسوطتان
ینفق کیف یشاء فی کل آن
فلسفی گفتا نمی یابد صدور
از یک مطلق بجز یک بی قصور
گر به حکمت گوید این معنی رواست
ور نماید نفی قدرت ناسزاست
علت موجب شود ذات اله
حاش لله روی این معنی سیاه
صادر اول وجودش رابطه است
نی بالاستقلال بل بالواسطه است
من نگویم خالقیت مر وراست
لیک گویم فیض از او بر ما سواست
از چه تفویضی شوم ای دل دونیم
انما التفویض کفر والعظیم
عارفان کز سر ابداع آگهند
این چنین نسبت باو کی می دهند
هرچه هست از خالق است او واسطه است
در میان بنده و حق رابطه است
هم بود مرآت آیات اله
بی قضای او نمی روید گیاه
کیست امروز آن ولی راهبر
مهدی موعود امام منتظر
قطب مطلق مظهر حق شاه دین
مقصد ایمان و مقصدگاه دین
علت ایجاد و معلول وجود
حی قایم مالک غیب و شهود
آن خلیفه حق که بر ما حجت است
هم وجودش محض لطف و رحمت است
لؤلؤ لالای دریای جلال
از نژاد عسکری بحرالکمال
مر امامان را بود ثانی عشر
حالی اندر پرده غیب است در
شخصآ او امروز موجود و حی است
رأیت اقبال و نصرش از پی است
بر سر شوریدگان سودای اوست
در دل آشفتگان غوغای اوست
زیبد او را این شهنشاهی و فر
کز کمال جلوه گشته مستتر
غایب است و جلوه اش بس آشکار
از میان دور است و فیضش برقرار
گرچه امروز است چون خور زیر ابر
کارها نیکو شود اما به صبر
فیضهای باطن از او می رسد
فیض ظاهر نایب او را بود
نایب او مظهر آیات اوست
جلوه انوار قدس ذات اوست
هرکه از او استعانت جسته است
در طریق حق هدایت جسته است
هرکه او را راه طاعت کرده است
حکم آن شه را اطاعت کرده است
یعنی از حکمش هرآنکس رو بتافت
کورکورانه سوی دوزخ شتافت
حکم او بی شبهه خود حکم خدا است
رد او در حد شرک کبریا است
نایب او کیست آن کز خود برست
کوزه خود را در آن دریا شکست
پیش اصل خویش چون بی خویش شد
رفت صورت جلوه معنیش شد
نی هرآنکس کو به مکر و ریو و زرق
دامها گسترده بهر صید خلق
هی بسالوسی و نرمی کلام
می کند آن خیره اغوای عوام
از در زهد و ریا آید به در
تابه این افسانه گردد جلوه گر
ترک دنیا بهر دنیا می کند
دامهای مکر برپا می کند
جلوه سازد از دم چرب فنون
تاکه نانی چرب سازد زین فسون
غول راه و دزد دین است آن خسیس
از پی اغوای مردم چون بلیس
در ره اضلال مردم پانهد
نارواییها و بدعتها نهد
بود کزانش رونق دکان شود
همسر یک مشت نادانان شود
الله الله زین سری و سروری
وای از این سودای خام مهمتری
زین سری بس دستها برباد شد
کم کسی از بند او آزاد شد
این دم آمد قصه ای در خاطرم
خود نه انصاف است کز آن بگذرم
گر بگوش جان نیوشی این خبر
بگذری زین خامی سودای سر
سوی شهرستان جان آیی زتن
یابی از ایمان دل حب وطن
حالیا آماده آن قصه شو
سوی تیمار دل پر غصه شو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş