بخش ۱۴ - درعشرت خلوت شب
ع عبدالرحیم حائری
0
Altın Yaprak
باز شب آمد کلید قفل راز
در خروش آمد خروس نغمه ساز
گفت دور انداز این اوراق را
خود چه کاری با ورق عشاق را
باز شور انگیخت بزم وحدتم
رفت فرق از خاطر جمعیتم
وه چه خوش حالی در این خلوت مراست
خود نمی دانم دراین دم دل کجاست
آخر ای دل در کجایی بی سپر
حق صحبتها مرا با خود ببر
رفتی و بی حاصلم بگذاشتی
خوش زمن رخت خرد برداشتی
خلوتم خوش خلوت بی مدعی است
نه زبیگانه در اینجا نه خودی است
نه خرد اینجا که دستوری دهد
نه دلم تا شرح رنجوری دهد
هیچ خاطر را بجایی راه نیست
بلکه خود هیچ از خودی آگاه نیست
خوش همی گویم دراین حال جنون
هر زمان یالیت قومی یعلمون
هٰذه جنات عدن فادخلوا
هٰذه لذاتها فاستعجلوا
هٰذه روضات قدس فاطلبوا
هٰذه کاسات انس فاشربوا
سارعوا یا قوم قد ضاق المجال
بادروا نحو المنی قبل الزوال
حال ما را درنیابی ای پسر
وه چه خوش گفتند من گنگ و تو کر
این سخن را پرده باید والسلام
بازگردم سوی قصه آن غلام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş