بخش ۸ - رجوع به داستان آن درویش دلریش

ع عبدالرحیم حائری
0 Altın Yaprak
الغرض آن بینوای ژنده پوش مدتی در گریه بود و در خروش خلق گرداگرد او جمع آمدند حاشرانه گرد آن شمع آمدند زآن میان صافی دلی روشن ضمیر از فراست یافت حال آن فقیر از برون حال درونش را بیافت درد را دانست و درمان را شناخت عارف حق چون زحق آگاه شد لاجرم ینظر بنورالله شد رسته از آلایش ما و منی است روشنی در روشنی در روشنی است منظر او جز به نورالله نیست بلکه هیچ از دید خود آگاه نیست کوزه را بشکسته در دریا شده فارغ است از لا و در الا شده گشته وجه و سر به سر نور خداست جزو مستثنی و رسته از فناست نه سقم داند نه برء و نه دوا از تنند اینها و تن را کرده لا چونکه رست از خویش و فارغ شد ز خود گفت حق انی مرضت لم تعد نور حق است و ولی مطلق است قطب وقت و سالک راه حق است رسته از هر قیدی و مطلق شده سر به سر نور بسیط حق شده گر دم انی اناالحق می زند بر شعاع نور مطلق می تند صاف این در هم زصوفی سفته شد هین مگویی حایری آشفته شد حایری حیران نگردد زین سخن لیک پنهان به ز تو راز کهن زینهار ای دوست در راه رشاد دل مکن بد از حلول و اتحاد درحلول اینجا مرو گر رهروی در تجلی رو که تا آگه روی حق چه باشد وارهیدن از زوال یافتن از حق بقاء لایزال حق بود آن کو بقا یابد به حق منه هذا القول صدق ان نطق این نباشد منطق کفر و ضلال در حق نیکان مشو تو بد خیال درگذر از کثرت و وحدت ببین فرق را بگذار و جمعیت ببین دشمن بی جان به شمشیر ستیز جسم خود را می نماید ریز ریز او به تیشه رد و قول ناصواب می کند بنیاد معنی را خراب رازیابی بشنو از دستور حق کز پفی خامش نگردد نور حق در رهی گر سگ نماید عوعوی کی بگوید ترک آن ره رهروی تو طریق خویش می گیر و برو ژاژ هر بیگانه ای کمتر شنو آن خداوندان که ره طی کرده اند گوش وابانک سگان کی کرده اند صوفی ناصاف را گمراه خوان در لباس میش گرگ خیره دان او برای صید دام افروخته بهر نادانان دکانی ساخته بهرنان این بی حفاظیها کند آبروی صوفیان را می برد همچنین در هر لباسی گرگهاست نی همین بس صوفیان را این صداست دیده را بگشا و نیکو می شناس گرگ را از میش درخو نه لباس نیست هرکس را مجال اعتلا بر سریر عز و تمکین و لا آنکه زد گام از ره صدق و صفا در ره حق برد کوی اصطفا دیده از غیر جمال او بدوخت در رضایش اختیار خود بسوخت دل برید از غیر و با او یار شد لاجرم بر ماسوی مختار شد سوی خانه یار راهی یافته در بر دلدار جاهی یافته از نوایش صاحب صد کان شده فارغ از آلایش دکان شده دیده است او سفره اعطاش را تخته کرده این دکان آش را اعتماد آورده بر نعم الوکیل رسته از آلایش این قال و قیل من یتوکل علی الله خو شده است در جزایش فهو حسبه آمده است گشته بی خود در خودی ذوالجلال یافته خود صد خودی لایزال مهره دل در برش انداخته هستی خود را به نردش باخته بر فراز ار رخ نماید یا نشیب یا چو پیل مست گردد بر اریب خنک همت راست و چپ را تاخته مات او گشته است و خود را باخته خوش بود هم گر نماید برد آن نعل معکوس است راز دلبران برد برد اوست ما را راست نیست برد ما جز ماتی و درخواست نیست تاکی از خود دم زنی ای خودپرست یک دم از دمهای او آور بدست این عباداتی که از خوف و رجاست خواهش نفس است نز بهر خداست طاعتی کز بهر جنت می کنی واندر آن هم قصد قربت می کنی گر خدا خواهی پس این خواهش زچیست ورنه پس بنگر که معبود تو کیست خود بده انصاف ای صاحب عیار گنجد اندر یک دلی عشق دو یار من نمی گویم بهشت از او مخواه گویم آنرا جو پی قرب اله این تمنی هم طریق بندگی است لیک بهتر داند او بیگانه کیست هر کسی را این تمنی نیست راست این عبادت خاص مر احرار راست شیر یزدان گفت در هنگام راز باخدای خویش از روی نیاز بندگیم نیست از بیم جحیم یا پی ادراک جنات نعیم تو سزاواری که جان قربان کنم هرچه را گویی بکن من آن کنم درخور شیر خدا این دم بود هرکسی را کی روا این دم بود پیروانش را چنین طاعت رواست حالی او را خود بگو پیرو کجاست پیرو آنانند کورا مظهرند این و صد چندین نوا را در خورند جز خدا دل هرچه جوید تو بتو گرچه قرب او است شرک است ای عمو شرک پنهانی که در دلها بود از دبیب نمله ای اخفی بود دل ز زنگ شرک ای جان پاک کن بهر خدمت خویش را چالاک کن از نبی برخوان ندای مخلصین نیست مأمور بهی خود غیر از این چونکه خدمت خالص آمد از غرض نیست جز مخدوم آنرا در عوض گفت حق الصوم لی ای دل خراب هم جزای آن منم نعم الثواب کژ روی تا چند کاینجا خوانده ام گوید او من پیش ظن بنده ام درگمان بد مرو زنهار و دار در طریق عشق پا را استوار از چه دل بد کرده ای ای بی مراد دور کردی خویش را زین اعتقاد تو چرا حیران نمودی خویش را دور کن این فکر دور اندیش را از چه رو سرگشته غیری شدی هر زمان در معبد و دیری شدی از چه سرگردان بهر کاشانه ای نه ز مرغان هوا نه خانه ای الله الله دل قوی کن ای ندیم پا ملغزان از صراط المستقیم من تقدم نحونا شبرآ ببین شد تقدمت ذراعآ را ضمین یا له من منعم بر عطوف یاله من مکرم فرد رؤف از کرم پرورده مشت خاک را خاص خود بنموده جان پاک را و آن بنا را خانه خود خواند دوست و از عنایت مشرق الانوار اوست گفت حق بیرونم از کون و مکان مطلقم از کم و کیفیات آن ذات پاکم مطلق است از حد و عد نه چنان کش قید اطلاقی بود گرچه بیرون از همه افسانه ام هم بود در قلب مؤمن خانه ام رو تو آبادان نما این خانه را تا بیابی دلبر جانانه را پاک کن این مشرق الانوار را تا در آن بینی جمال یار را مشرق الانوار دل را پاک کن گوش جان برنغمه لولاک کن خلوت دل جلوه گاه یار ماست آینه مصقول قدس حق نماست شرح آنرا بیش از این دستور نیست گرچه نزد اهل دل مستور نیست عقل دوراندیش گفت اینجا مایست درکش ایندم را که دستوریت نیست نغمه دیگر در اینجا ساز کن قصه آن شیر را آغاز کن قصه این شیر اگرچه زین سر است لیک در ظاهر نشانی از سر است خود چه غم ما را گر این دم مبهم است مشرق الانوار ما را این دم است این کتاب مشرق الانوار ما فاش سازد عاقبت اسرار ما من هم از این دم در اینجا بگذرم در دم دمهای دیگر آورم خوشتر آن باشد که راز دلبران گفته آید در حدیث دیگران

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.