غزل شمارهٔ ۴۰
ق قاآنی
0
Altın Yaprak
هرکس به هوای جان گرفتار
ما بی تو ز جان خویش بیزار
جا بی تو کنم به خلد هیهات
دل بی تو نهم به عیش زنهار
جان بی تو به پیکرم بود تنگ
سر بی تو به گردنم بود بار
دلهای گشاده از غمت تنگ
جان های عزیز در رهت خوار
ابروی تو بر سرم کشد تیغ
مژگان تو بر دلم زند خار
ای تازه جوان که چون جوانی
رفتی و نیامدی دگربار
در سایه زلف خط و خالت
مانند به شبروان عیار
در هند شنیده ام که طوطی
شکر شکنست و سرخ منقار
زانسان که خطت به سایه زلف
پیرامن آن لب شکربار
زلفست فراز قدت آری
بر سرو بن آشیان کند مار
کویت به نگارخانه ماند
از حیرت طالبان دیدار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş