غزل شمارهٔ ۴۷
ق قاآنی
0
Altın Yaprak
به جرم عشق تو گر می زنند بر دارم
گمان مبر که ز عشق تو دست بردارم
مگو که جان مرا با تو آشنایی نیست
که با وجود تو از هر که هست بیزارم
از آن سبب که زبان راز دل نمی داند
حدیث عشق ترا بر زبان نمی آرم
مرا دلیل بس این در گشاد و بست جهان
که رخ گشودی و بستی زبان گفتارم
صمدپرست نخواهد صنم من آن شمنم
که پیش چون تو صنم صورتی گرفتارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş