شمارهٔ ۱۴۷
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
هر ذره را فلک به زمین بوس می رسد
گر خاک راست دعوی ناموس می رسد
زان می که صاف آن به بتان وقف کرده اند
درد ته پیاله به طاووس می رسد
زین سان که خو گرفته عاشق کشی ست حسن
مر شمع را شکایت فانوس می رسد
خود پیش خود کفیل گرفتاری منست
هردم به پرسش دل مأیوس می رسد
بیرون میا ز خانه به هنگام نیمروز
رشک آیدم که سایه به پابوس می رسد
ارباب جاه را ز رعونت گزیر نیست
کاین نشیه از شراب خم کوس می رسد
گفتم به وهم پرسش عبرت برای چه
گفتا ز طوف دخمه کاووس می رسد
سجاده رهن می نپذیرفت می فروش
کاین را نسب به خرقه سالوس می رسد
خون موج زن ز مغز رگ جان ندیده ای
دانی که از تراوش کیموس می رسد
خشکست گر دماغ ورع غالبا چه بیم
کز ذوق سودن کف افسوس می رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş